سلام دوستای عزیزم من سحر 18سالمه.این وبلاگ رو تقدیم میکنم به همه عاشقایی که دلشون بدجوری از این دنیا گرفته مثل خودم. امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد . قربون همتون. سحرناز
×××نشانی ام را برایت مینویسم:
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو کلبه غریبی ام را پیدا میکنی××××
امروز میخوام یه شعر خیلی ناناز واستون بزارم !!! که یکی از بهترین دوستام واسم فرستاده من که خیلی خوشم اومده امیدوارم تو هم خوشت بیاد عزیزم.
من اسیر درد و غمی هستم که پایان ندارد به یارم گفتم اسیر عشق اویم اما....اما چه فایده که حتی اشک مرا به سخره گرفت و رفت داغ دلم از آن روز گرفت وجودم را که هر که آمد بگو عاشقمو با دلش بازی بکن شاید داغ دلت آرام گیرد یا آنکه میشکنی دلش را روزی جرئت انتقام از تو گیرد تا درد شکستت با مرگت در جهان بی رحم پایان گیرد
کاش گذر زمان در دست من بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر
طولانی میکردم که دیگر برای بی تو بودن وقتی باقی نمی ماند ...
درباره خودم: اشکی که بی صداست , پشتی که بی پناست , دستی که بسته است , پائی که خسته است , دل را که عاشق است ,حرفی که صادق است , شعری که بی بهاست , شرمی که آشناست , این دارائی من است , ارزانی شما!
تو اين زمونه شده غم براي من لباس تن فقط يه شمع نيمه جون مونس لحظه هاي من
گله دارم زخدا, دیر تو را داد بمن سالهابود که دل مرده و بیگانه بعشق جغد تنهائی ببام دل من مهمان بود نه بهاری نه گلی, نه نسیمی, نه مرا فاخته ای نه مرا زمزمه ی جوی و نه آواز سحر نه دلی بود دراین سینه نه معشوقی و دلباخته ای سینه ام یخ زده بود همچو سردابه ی مدفون در اعماق سکوت نه مرا ساغر و پیمانه, نه مینائی و می حسرتی بود مرا زامدن پیک اجل لیکن او نیز مرا یاد نکرد گله دارم, زخدا دیر ترا داد بمن من خزانم تو بهار, بیقرارم تو قرار تو نسیمی که بهمراه سحر آمده ای تا شب تیره زمن دور کنی تو چو خورشیدی و از پشت دل ابر سیاه آمدی تا شب تاریک دلم را به دمی روز کنی بزدائی تو ز آئینه ی دل گرد ملال نفس زندگی بر من بدمی تو برایم چو دم عیسائی گله دارم زخدا, دیر تو را داد بمن
کجایی که ببینی من هنوزم دارم تو حسرت چشات میسوزم .
روز و شب دنبال یه راه چارم که بازم پامو تو قلب بزارم .
همش کلافه ام و تو فکر اینم که هر جــــــــــوری شده تورو ببینم
ببینم که بهت بگم ببخشـید دلم حرف تورو هیچ وقت نفهمید ..!
..
بهم می گن : " تو خدایِ اخلاقی.."
راست می گن..!!
اخلاقِ خوبی ندارم
اما این اخلاقِ منه؟!
من اگه حتی تو دلم یه تصمیمی بگیرم..
امکان نداره بهش عمل نکنم؟
.
.
کی میدونه تو دلم همین الانِ الان چه تصمیمی گرفتم؟؟
مگه سحر دلش میاد به دوستاش سر نزنه و باهاشون درد دل نکنه
تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق
خودت كردي! اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم
آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت
بمانم حتی اگر تنهاییم بزاری
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سر هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت بتلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
باز دلشو شکستم باز بهش گفتم نه آخه خدا تو که میدونی ما بدرد هم نمیخوریم ما برای هم ساخته نشدیم بهش بفهمون که سحر تنهایی رو میخواد به خدا مجبورم . دلم گرفته آخه به کی بگم دردای این دل دیونه رو ؟؟ کیه که بهم نخنده و گوش کنه به حرفام؟؟ کیه که چشمای خیسم رو ببینه و باور کنه که منم احساس دارم!!!! خدایا کمک
پیش دل زارم بدونی که من یه بی قرارم بدونی که من چشم انتظارم
ندونستی با دلم چه کردی تو نشونی از شبای سردی واسه قلبم همیشه یه دردی
آخه مگه من واست چی کم گذاشتم از عشق و دل و جونی هرچی که داشتم
اما تو دلت با دیگرونه خدا کنه که آبروت واست بمونه
کنار پنجره اتاقم نشسته ام پيشانيم را به گوشه پنجره تکيه داده ام و به ياد آن روزها که اين غم بزرگ وجودم را احاطه نکرده بود حسرت مي خورم
اين روزها که زمين و زمان و آسمان سنگ است من همچون لکه اي سياه در دل اين درياي غم دور افتاده ام
سالهـــاي عمرم به شتاب گذشته و من اينک چون درختي که بر خزان برگهاي پزمرده خويش مينگرد
آنها را در فغان خود مي بينم خدايـــــــــا موج سنگين گذر زمان را احساس ميکنم
روزهاي بيهوده و تکراري که از پي هم مي گذرند...
بارها به خاک گفته ام زندگيم را فرا گيرد
اما ببين خدا خاک هم مرا نمي بيند
در دل خسته ام چه مي گذرد ؟
چشم هايم را مي بندم ، به ياد نگاهي که شبي در آسمان خيالم درخشيد و از پس آن همه ي روز هايي که شب شدند و همه ي شبهايي که سرد شدند روزه ي سکوت مي گيرم ... چيزي در من فرو مي ريزد ... هوهوي بادي سرد، رعشه بر اندامم مي افکند ... مي لرزم ... اما نه از سرما ... مي خزم در آغوش گرم ثانيه هايي که به نگاهش مقدس اند ...
سر بر شانه هاي محکم ثانيه هايي مي گذارم که بودن را با او تجريه مي کنند ...! دوباره درد خيالت، روبرويم مي ايستد و من مي مانم و من! ... من مي مانم و در خود فروريختن ها ... من مي مانم و تکرار غريبانه ي خاطره ها ...
با چشماني دريده از خيرگي در خلسه اي عميق غرق مي شوم ، غصه ها تيشه بر ريشه ي افکارم مي نهند ... آه ... نمي دانم تا کي بايد بود و دل سپرد به سکوت شبگير غم و شمارش کرد تسبيح گسيخته ي عشق را ...
مهربانم ... ياد داري رفتنت را ؟ يادت هست شبي را که در خزان ترانه هايم رفتي و قلبم را به دست سنگين و بي رحم باد سپردي ... ؟ مرا مي برد و چه سنگين مي برد ... چرا که وجود تهي ام مملو از درد و سوالهاي بي جوابم بود ، سوالهايي که جوابي نداشتند و جوابهايي که تسکيني برايشان نبود.... نگو ندانسته رنجيدي و رفتي و ناپاک در عشق جلوه گري کردي و رميدي ... نرنجيدي از غربت عشقم ، از خاکستر شدن آرزوها و ورقهاي به جا مانده از غرورم ... نديدي خلوص ديوانه وار دستهايم را ... ؟
آید آن روز که با شاخه ی خشکیده ی قلبم ، قلمی سازی تا ، بنویسی که در این سینه ی خون مرده ی غمناک ، دلم ، به چه شوقی به وصلت بتپید ، و چگونه تو در آن بهبه ی عشق رهایش کردی ، و چگونه خشکید .
کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پریشانی نداشت....
برگهای آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت....
شبا با چه رویای قشنگی میخوابیدیم اما حالا با گریه خوابم میبره خدا چرا کسی نمیفهمه دوسش دارممممم
ازش میخواستم بمونه بهش میگفتم که نره تو فکرشم اما ای دلم دیگه فکرشم نکن اون دیگه رفته واسه همیشه تنها شدی
فکر نمیکردم بینمون اینجوری فاصله بیوفته!!!!
شبها با چه تنهایه غریبی خوابم میبره خدا چجوری تحمل کنم آخه همه دنیام بود چرا دلش از سنگ شده؟؟؟؟
گناهم فقط عاشق شدن بود و بس عاشق کسی شدم که عشق رو یه بازیه دو روزه میدونست
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند